آینده رابطه ایران و آمریکا به کدام مسیر می‌رود؟

مشق خبر – ایالات متحده در خاورمیانه با هزینه‌های سنگین ناشی از اتکا به دولت‌های کوچک خلیج فارس روبه‌روست؛ کشورهایی که بیشتر مصرف‌کننده امنیت‌اند. در مقابل، تعامل با ایران می‌تواند بخشی از بار امنیتی واشنگتن را کاهش دهد. تجربه برجام نشان داد دیپلماسی با تهران ممکن است، در حالی‌که جنگ پرهزینه و بی‌ثبات‌کننده است. در شرایط رقابت با چین، توافق تدریجی با ایران می‌تواند نفوذ پکن را محدود، تنش‌ها را کاهش و تمرکز راهبردی آمریکا را آزاد کند.

 

به گزارش مشق خبر به نقل از میدل ایست مانیتور، خاورمیانه همچنان یکی از پرهزینه‌ترین و پیچیده‌ترین پرونده‌های سیاست خارجی آمریکا باقی مانده است؛ منطقه‌ای بی‌ثبات که منابع واشنگتن را می‌بلعد، توان نظامی آن را درگیر می‌کند و ایالات متحده را بارها به بحران‌هایی می‌کشاند که در نهایت، با منافع کلان و راهبردی این کشور همخوانی چندانی ندارد.

از همین رو، واشنگتن امروز با انتخابی نسبتاً روشن اما دشوار روبه‌روست: یا همچنان به پادشاهی‌های کوچک و به‌شدت وابسته خلیج فارس تکیه کند یا سرانجام مسیر توافقی بلندمدت و شراکت امنیتی تدریجی با ایران را در پیش گیرد. گزینه دوم شاید برای بسیاری از ناظران سیاسی غیرواقع‌بینانه، عجیب یا حتی ناممکن به نظر برسد. اما اگر مسئله از زاویه منافع بلندمدت آمریکا، تمرکز بر چین و کاهش هزینه‌های امنیتی در خاورمیانه دیده شود، ایران گزینه‌ای واقع‌بینانه‌تر و پایدارتر از ادامه اتکا به دولت‌های کوچک خلیج فارس خواهد بود.

خلیج فارس و هزینه سنگین نگهبانی آمریکا
ایالات متحده سال‌هاست راهبرد منطقه‌ای خود را بر محور دولت‌های کوچک خلیج فارس بنا کرده است. این کشورها در مقاطع مختلف برای واشنگتن مفید بوده‌اند؛ اما این فایده‌ها محدودیت‌های جدی و انکارناپذیری نیز داشته است. جمعیت اندک، وسعت جغرافیایی محدود و ناتوانی در دفاع مستقل از خود باعث شده این کشورها همواره به چتر امنیتی آمریکا نیازمند بمانند.

در نتیجه، واشنگتن ناچار شده با پایگاه‌های نظامی، ناوگان‌های دریایی، سامانه‌های پدافندی و مدیریت پیوسته بحران‌ها، نقش «نگهبان دائمی» این کشورها را ایفا کند. این وضعیت، آمریکا را درگیر هزینه‌های مالی، نظامی و سیاسی سنگینی کرده است؛ هزینه‌هایی که اغلب نه به دفاع از امنیت حیاتی خود آمریکا، بلکه به حفظ رژیم‌های کوچک، مسیرهای انرژی و ترتیبات شکننده منطقه‌ای مربوط بوده‌اند.

مشکل فقط وابستگی این دولت‌ها نیست؛ مسئله این است که برخی از همین متحدان با تصمیم‌های پرریسک خود، منطقه را به بحران‌های طولانی و فرسایشی کشانده‌اند. جنگ یمن نمونه روشن این وضعیت است؛ جنگی که سال‌ها منابع، اعتبار و ظرفیت دیپلماتیک آمریکا و متحدانش را فرسوده کرد و هنوز نیز پیامدهای آن پایان نیافته است.

واقعیت بنیادین آن است که بسیاری از دولت‌های کوچک خلیج فارس مصرف‌کننده امنیت هستند نه تولیدکننده امنیت. آن‌ها به‌تنهایی توان ایجاد، حفظ یا مدیریت یک نظم باثبات منطقه‌ای را ندارند. هر بار که بحران بزرگی رخ می‌دهد، نگاه‌ها به سوی واشنگتن برمی‌گردد و آمریکا ناچار می‌شود بار اصلی امنیت منطقه را بر دوش بکشد؛ در حالی که این کشورها در موقعیت اتکا، انتظار و مطالبه باقی می‌مانند. این عدم توازن طی دهه‌های گذشته برای آمریکا پرهزینه و فرساینده بوده است. در دوره‌ای که واشنگتن باید توان خود را بر رقابت راهبردی با چین متمرکز کند، ادامه چنین الگویی دیگر منطقی به نظر نمی‌رسد.

این تحول، کل معادله راهبردی واشنگتن در خاورمیانه را تغییر می‌دهد. اگر ایالات متحده رابطه خود با تهران را بازتنظیم کند، ایران می‌تواند به‌جای آنکه باری تازه بر دوش آمریکا بگذارد، بخشی از بار امنیتی و سیاسی این کشور در منطقه را سبک‌تر کند. نفوذ ایران در کشورهایی مانند عراق و افغانستان نشان می‌دهد که هرگونه ثبات پایدار در خاورمیانه و پیرامون آن، ناگزیر باید تهران را نیز در معادله بگنجاند؛ نکته‌ای که اندیشکده‌هایی مانند بنیاد کارنگی سال‌هاست بر آن تأکید می‌کنند.

دیپلماسی با تهران؛ راهی کم‌هزینه‌تر از جنگ
بسیاری عادت دارند ایران را بازیگری کاملاً غیرعقلانی، صرفاً ایدئولوژیک و غیرقابل پیش‌بینی تصویر بکشند؛ اما اگر رفتار واقعی تهران بررسی شود، معمولاً با بازیگری سرد، محاسبه‌گر و هزینه‌فایده‌سنج روبه‌رو هستیم. نمونه روشن آن برجام بود؛ توافقی که نشان داد وقتی مشوق‌ها روشن، منافع ملموس و سازوکارهای نظارتی مشخص باشد، تعامل با تهران امکان‌پذیر است. زمانی که برجام برقرار بود، ایران به قواعد آن پایبند ماند و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی نیز این روند را از نزدیک رصد می‌کرد. درست است که این توافق بعدها فروپاشید، اما سال‌هایی که کار کرد، یک نکته مهم را ثابت کرد: دیپلماسی با ایران، اگر بر منافع متقابل و ضمانت‌های واقعی بنا شود، می‌تواند نتیجه بدهد.

در مقابل، گزینه نظامی خیالی خطرناک است. جنگ مستقیم میان آمریکا و ایران تقریباً به‌طور قطع به بحرانی گسترده‌تر در منطقه تبدیل خواهد شد. موشک‌های ایران، شبکه‌های منطقه‌ای آن و توانایی تهران برای تهدید تنگه هرمز می‌تواند در یک شب قیمت نفت را افزایش دهد، جریان انرژی جهانی را مختل کند و بازارها را به لرزه درآورد. آمریکا پیش‌تر این فیلم را در عراق و افغانستان دیده است: پیروزی‌های سریع و ظاهراً قاطع که در نهایت به دام‌هایی بی‌پایان، پرهزینه و فرساینده تبدیل شدند.

در برابر این مسیر پرخطر، یک توافق بلندمدت می‌تواند راه خروج واقعی از بحران را فراهم کند. چنین توافقی الزاماً به معنای دوستی نزدیک، عادی‌سازی فوری یا بازگشت کامل روابط گرم دیپلماتیک نیست. حتی توافق‌های محدود بر سر موضوعات مشخص از امنیت خلیج فارس و کنترل تنش گرفته تا پرونده هسته‌ای و مدیریت بحران‌های منطقه‌ای می‌تواند خطر خطاهای محاسباتی را کاهش دهد و از تبدیل هر حادثه به جنگی گسترده جلوگیری کند. مهم‌تر آنکه چنین توافقی می‌تواند بخش بزرگی از ظرفیت و تمرکز راهبردی آمریکا را آزاد کند.

در نهایت، مسئله چین شاید مهم‌ترین دلیل برای حرکت در این مسیر مطرح است. خاورمیانه به‌ویژه از مسیر ابتکار کمربند و جاده در حال تبدیل شدن به میدان گسترده‌ای برای سرمایه، نفوذ و ابتکارهای راهبردی چین است. وقتی واشنگتن ایران را در انزوا نگه می‌دارد، تهران نیز ناگزیرتر و مصمم‌تر به سمت پکن حرکت می‌کند. ادامه خصومت، عملاً اهرم‌های بیشتری در اختیار چین قرار می‌دهد و به شکل‌گیری بلوکی ضدآمریکایی یا دست‌کم غیرهمسو با منافع واشنگتن کمک می‌کند. یک توافق هوشمندانه با ایران می‌تواند این الگو را بشکند. چنین توافقی تهران را دوباره به اقتصاد جهانی نزدیک‌تر می‌کند، امکان متوازن‌سازی سیاست خارجی ایران را افزایش می‌دهد و انحصار نفوذ چین بر گزینه‌های اقتصادی و راهبردی تهران را کاهش می‌دهد.

حتی یک تفاهم محدود، آرام و مرحله‌بندی‌شده میان واشنگتن و تهران می‌تواند به شکل‌گیری ترتیباتی باثبات‌تر در خاورمیانه کمک کند. ایران به دلیل اندازه، موقعیت جغرافیایی، عمق تاریخی و وزن منطقه‌ای خود، بازیگری نیست که بتوان آن را از معادلات امنیتی منطقه حذف کرد. برعکس، تهران می‌تواند در مهار بحران‌های محلی و جلوگیری از گسترش تنش‌ها نقشی واقعی ایفا کند؛ به‌ویژه اگر ایالات متحده بخواهد به‌تدریج از نقش پرهزینه «نگهبان دائمی» فاصله بگیرد و به جای آن، در جایگاه موازنه‌گر از دور عمل کند. چنین رویکردی به معنای ترک کامل منطقه یا اعتماد ساده‌لوحانه نیست. بلکه به معنای فاصله گرفتن از ائتلاف‌های شکننده، رقابت‌های بی‌پایان حاصل‌جمع صفر و وابستگی به دولت‌های کوچکی است که بیشتر مصرف‌کننده امنیت‌اند تا تولیدکننده آن.

گام‌های کوچک برای توافقی بزرگ با ایران
البته مسیر تفاهم با ایران پر از موانع است. بی‌اعتمادی میان تهران و واشنگتن عمیق است؛ سیاست داخلی در هر دو کشور مصالحه را دشوار می‌کند و برخی همسایگان منطقه‌ای نیز از تداوم وضع موجود سود می‌برند. با این حال، تاریخ نشان داده است که زمانی که مشوق‌ها در یک راستا قرار گیرند، دشمنان قدیمی نیز می‌توانند راه‌هایی عملی برای پیشروی پیدا کنند. عادی‌سازی روابط آمریکا با ویتنام و گشایش واشنگتن به سوی چین در دهه ۱۹۷۰، نمونه‌هایی از همین منطق راهبردی بودند.

مسیر واقع‌بینانه در قبال ایران نیز باید از گام‌های کوچک آغاز شود. توافق‌های هدفمند درباره مسائل مشخص، اقدامات تدریجی برای اعتمادسازی، کانال‌های ارتباطی پایدار و دیپلماسی پیوسته می‌تواند در گذر زمان به چارچوبی گسترده‌تر تبدیل شود. در نهایت، انتخاب پیش روی واشنگتن میان یک جهان کامل و فاجعه نیست؛ بلکه میان دو مسیر واقعی است.

مسیر نخست، ادامه وضع موجودی پرهزینه، بیش‌ازحد گسترده و ناکام است؛ وضعیتی که آمریکا را در چرخه‌ای از بحران‌های خلیج فارس، اتکا به دولت‌های کوچک و فرسایش راهبردی نگه می‌دارد. مسیر دوم دشوارتر، حساس‌تر و پرمخاطره‌تر است، اما هوشمندانه‌تر به نظر می‌رسد: توافق بلندمدت و شراکت امنیتی تدریجی با ایران. چنین توافقی می‌تواند تنش‌ها را کاهش دهد، هزینه‌های آمریکا در خاورمیانه را کم کند، نفوذ چین و روسیه بر تهران را محدودتر سازد و به ایالات متحده امکان دهد سرانجام بر چالش تعیین‌کننده قرن بیست‌ویکم یعنی مدیریت رقابت با چین تمرکز کند.م

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × سه =