سیده مینا میرجعفری : همیشه گوشه تلویزیون وقتی اخبار میداد یک شخصی با اشاره شروع میکرد به اشاره کردن و من ساعت ها نگاهش میکردم و میگفتم تو چی میگی و با دست اشاره میزد برو فقط برو و من رفتم به سال های خیلی دور، سوار اتوبوس بودم صندلی من دو تا مانده بود به آخر،حدودا پنج یا شش نفر دانش آموز دبیرستانی نشسته بودن صدای دست و پا خرت و پرت محتویات داخل کیف و اشیاء موجود به گوشم رسید و نظرم را جلب کرد و من برگشتم نگاهشان کردم ولی این پایان نگاه من نبود اتوبوس خلوت بود لم دادم به شیشه اتوبوس و پایم را روی صندلی دراز کردم تا تسلط بهتری داشته باشم و تماشا کردم و آنها با دست به هم اشاره میزدن و من دلم میخواست ترجمه کنم اتوبوس به ایسگاه بعدی رسید هوا بارانی بود شیشه اتوبوس بخار گرفته بود وقتی آن شش پنج نفر دختر دبیرستانی پیاده شدن یکی از آنها با مکث پیاده شد و با انگشت روی شیشه بخار گرفته نوشت خیلی بدی و شدیدا به خودم گرفتم چون دقیقا با من بود ایما اشاره در دایره ارتباطی من نامفهوم بود و برای همین با لمس انگشتانش با درک فهم خودم به من فهماند بیشعورم،من کتاب بیشعوری را نخوانده ام ولی میدانم بیشعوری فحش نیست و یه بیشعور با یکم فکر کردن میتونه دچار شعور بشه در واقع با انگشتش بهم سیلی زد تا بیدار بشوم وجدان درد ریزی مبتلا شدم و از آن روز ناشنوایی رو در رو میشدم با صدای بلند حرف نزدم با سکوت دهانم راه باز و بسته کردم تا لب خوانی بکند
از آن روز تصمیم گرفتم اگر پشت رولی نشستم به هیچ وج بوقی نزنم بجاش سرعتم را مورچه ایی بکنم چندی پیش با خودم گفتم چه زبان راحتی دارن هر جای دنیا بروند میتوانن ارتباط برقرار کنن ولی اشتباه فکر میکردم دوستی از ناشنوایان بود داشت آلمانی یاد میگرفت و پی بردم هر کشور ایما اشاره خود را دارد.
دلنوشته های من



